تبليغاتX
دنج و آروم

دنج و آروم
قطعه ها و نوشته های زیبا

شهروز


alone_in_your_heart_sh@yahoo.com

» هفته چهارم مهر 1388
» هفته چهارم مهر 1387
» هفته سوم مهر 1387
» هفته دوم مهر 1387
» هفته اوّل مهر 1387
» بازگشت
» گزیده ای از سخنان مهاتما گاندی
» زیباترین جملات از بزرگان(13)
» زیباترین جملات از بزرگان(12)
» زیباترین جملات از بزرگان(11)
» دست نوشته(حکایت زندگی من)
» گزیده ای از سخنان نیچه و ناپلئون
» زیباترین جملات از بزرگان(10)
» زیباترین جملات از بزرگان(9)
» گزیده ای از سخنان بزرگان درباره زندگی

پيراهن سرخپوست شنبه 6 مهر1387

فرمانده ومالک يکي از شهرهاي آمريکا در شهر وقلمرو قدرتش همه چيز داشت قدرت,موقعیت,ثروت زياد,کار خانه هاي فراوان,همسري باوفا و فرزندان قدر شناس ومهربان و..... اما با همه اين نعمت هاي بيکران , مدام احساس مي کرد که خوشبخت نيست , اما چرا ؟ اين را نمي دانست ! در حالي که مي ديد برخي از مردم شهر واقعا خوشبخت هستند ! تا اينکه پيش خود فکر کرد : شايد اگر من نيز همرنگ آنها بشوم ,خوشبخت بشوم. لذا مامورانش را صدا کرد و گفت : برويد داخل شهر بگرديد و هر کسي را که ديديد احساس خوشبختي ميکند , اورا نزد من بياوريد و پيراهن تنش را هزار دلار از او بخريد و آن را بر تن من کنيد شايد من هم مانند او احساس خوشبختي کنم ! ماموران راهي شهر شدند وازصبح در هر گوشه وکناري که هر کسي را ديدند , از او پرسيدند:آيا تو واقعا احساس خوشبختي ميکني ؟ بعضي ها آنها را مسخره مي کردن و برخي مي خنديدند و چند نفري هم فکر مي کردند ماموران مسخره شان ميکنند با چوب و سنگ دنبال آنها مي کردند.هوا داشت تاريک مي شد وماموران که در سراسر شهر يک خوشبخت نيافته بودند , نگران خشم فرمانده بودند. در راه باز گشت، پيرمرد سرخ پوستي را ديدند که مشغول تماشاي غروب خورشيد بود و لبخندي بر لب داشت . از او پرسيدن : آيا احساس خوشبختي ميکني؟ پيرمرد سرخپوست با قاطعيت گفت: بله....کاملا ! ماموران بلا فاصله او را با خود به نزد فرماندار بردند و سرخپوست را در راهرو نگه داشتند و به سلطان گفتند :يک نفر را که مي گويد خوشبختم پيدا کرديم! فرمانده با خوشحالي گفت:هر قدر پول مي خواهد به او بدهيد و پيراهنش را بگيرد و براي من بياوريد! ولي ماموران سرشان را پايين انداختند! فرمانده دو باره تکرار کرد و ماموران باز هم جواب ندادند !لذا سلطان با عصبانيت گفت:يا جواب بدهيد يا سرتان را مي برم . چرا پيراهنش را براي من نمي آوريد؟
رئيس ماموران در حالي که سرش پايين بود گفت:قربان نمي توانيم اين کار را بکنيم زيرا پيرمرد سرخپوست حتي پيراهني براي پوشيدن ندارد !

» بانک اطلاعات فوتبال جهان
» زندگی زیباست زیبا بنگر
» انتظار فرج
» عشق معنوی
» جدیدترین کلیپهای ایرانی و خارجی
» دل نوشته های یک دختر
» بیا تو گوگولی
» دانایی ، توانای ، شکوفایی
» تنهایی و بی کسی من
» تصاویر و مطالب جالب
» عاشقانه هایی که دوست دارم ...
» با من بمان
» همسفر من
» آوای باران
» شعر(آوا)
» روزگار غریبی است , نازنین!
» مرغک خیال
» برترين سايت دانلود و آموزش
» مدل لباسهاي بي نظير و کمياب
» سنگ صبور
» ناله ها و فریاد های عاشقانه
» ایران
» نا گفته های دل
» مادر روحانی
» بزرگترین مرجع دانلود ایرانیان
» برای تو
» از همه چی از همه جا
» عاشقه مولا
» خواب صورتی
» توت فرنگی های وحشی
» عاشقانه ها
» جدیدترین وآخرین نرم افزار ها
» حرف دل
» فروغ و فهیمه
» ستایش
» دختر بد اما خوب
» پوریا
» پائیزی باش چون من تنها
» روزگار تنهایی
» دانلود موزیک الکترونیک
» مسیر عشق
» نکته های داغ
» دعا کن به عشقم برسم
» دختر باران
» قالب وبلاگ
RSS 2.0

Designed By ParsTheme