زندگی
روزی من و دوستم زندگی به سفر رفتیم.شک داشتم که می توانم همسفر خوبی برای دوستم باشم
و تا آخر این راه او را همراهی کنم یا خیر! نسیمی آمد و شاخه ی خیالم را تکان داد و با خود قاصدکی را
آورد.قاصدک در گوش دلم گفت: برای اطمینان از پل متروکه ی تردید عبور کن.از پل تردید گذشتم و به
راهم با همسفرم زندگی ادامه دادم.هنوز چند قدمی نرفته بودیم که به دریای سرنوشت رسیدیم.امواج
آرامش به آرامی بر ساحل خوشبختی ضربه می زد.زندگی گفت:بیا با قایق شادی ها از دریای
سرنوشت عبور کنیم.قبول کردم و سوار قایق شادی ها شدیم و با قدرت عشق پارو زدیم.چندی نگذشته
بود که خورشید با وفائی غروب کرد و موج بلا بر سر ما بارید و طوفان مشکلات قایق ما را واژگون ساخت و
ما به داخل گرداب مصیبت افتادیم.در حال غرق شدن در خودم بودم که یاد زندگی ام افتادم.دستم را به
دستانش رساندم و او را به قایق رساندم و او از مرگ نجات یافت.آسمان تیره و تار گشت.آری خورشید
با وفائی غروب کرده بود.زندگی ام حتی سرش را برنگرداند که برای آخرین بار من را ببیند.او رفت و من در
باتلاق تنهایی در زیر آسمان بدبختی خود فرو رفتم و مردم.قبل از مرگ یاد جمله ای از بزرگترین شاعره ی
وجودم افتادم و آن این بود: (آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم)